pesare-ziba

pesare-ziba

http://pesare-ziba.persianblog.ir

دوست ميخوام

دوست ميخوام

سلام به تمامی عزیزانم امیدوارم همیشه رو لبای زیباتون خنده باشه و امیدوارم از خوندن مطالب این وبلاگ لذت ببرید در ضمن همتون رو خیلی دوست دارم

دوست ميخوام

سلام به تمامی عزیزانم امیدوارم همیشه رو لبای زیباتون خنده باشه و امیدوارم از خوندن مطالب این وبلاگ لذت ببرید در ضمن همتون رو خیلی دوست دارم
نجوا با خدا

دلم گرفته ای خدا

کو آن صدای آشنا

کو آن نوای دل نشین

کو آن شبای در خوشی

گریم گرفته ای خدا

کو آن نگاه مهربان

کو آن لبای آتشین

چیزی نمیگی ای خدا

نیستم به چشمت آشنا

قهرت نگیره ای خدا

اگه ازت شدم رها

شدم اسیر یک نگاه

ازته دلم گفتم بهش

اول و آخرم خدا

خدا یه بار بکن نگاه

بندت شده بی ادعا

تنها شده، ببین خدا

یه بار بهش بده ندا

دوستت دارم ای بی خدا

ضمن عرض سلام به همه دوستای گلم

از همتون تشکر میکنم بابت نظرات زیباتون. از دوستانی که  گذری هم میان و نظر میدن واقعا ممنون هستم امیدوارم همتون شاد باشید .

خیلی از شما دوستای گلم از داستانم غمگین شدید از همه شما معذرت میخوام امیدوارم منو ببخشید.

در آخر بازم از همه شما دوستان مهربانم تشکر میکنم و برای همتون ارزوی شادی و سلامتی دارم .

هیچ میدونی خدا بنده های بی خداشو دوست داره؟

+ نوشته شده در یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ توسط مانی ص نظرات ()
غم یارو غم یارو غم یار قسمت اخر

بعد از چند ماهی که از رابطه منو وفا گذشت حس کردیم ما قسمت همیم و میتونیم با هم یه زندگی مشترک رو داشته باشیم "ازدواج"

اولین کاری که کردیم با خانوادمون مطرح کردیم و اولین فرد تو خانواده که حرفای منو خوب میفهمید مادرم بود که وقتی شنید پسرش عاشق شده خیلی خوشحال شد و خیلی راحتر از اونی که فکر میکردم قبول کرد و در اون طرف قضیه وفا هم با مادرش در میان گذاشته بود. وقتی از وفا پرسیدم مادرت چه جوری قبول کرد ؟

جواب داد:

مادرم گفت :من به انتخاب دخترم و انتخاب اون پسری که دلشو برده ایمان دارم مطمئنم دخترم بهترین انتخاب رو کرده .

-چرا مامان؟

چون اگه تو میخواستی همین طوری کسی رو برا زندگیت انتخاب کنی این همه خاستگارو به بهانه های الکی رد نمی کردی.

من این حرفای وفا رو قبول داشتم اخه دختری تو شرایط اون هم خیلی خواستگار داشت و هم خیلی خاطر خواه، دیگه ایمان پیدا کرده بودم که خدا منو وفا رو سر راه هم گذاشته بود.

بهترین لحظه های عمرم با وفا بود هر شب باهم صحبت میکردیم چقدر زیبا بود حرفاش

همه فهمیده بودن منو وفا همو میخواییم طوری که تو دانشگاه همه فکر میکردن منو وفا با هم ازدواج کردیم .

یه روز وفا ازم خواست بیام به یه امام زاده ،وقتی علتش رو پرسیدم گفت :

رضا با مامانم اومدم مامانم میخواد تورو ببینه زود بیا

منم ماشین رو روشن کردم و رفتم به همون امام زاده که ادرس داده بود ماشین روبیرون امام زاده پارک کردم و رفتم داخل که دیدم وفا برام دست تکون داد که برم به اون سمت

قلبم میخواست از سینم بیرون بزنه وقتی نزدیک شدم مادر وفا یه لبخند بهم زد که خیلی اروم شدم و حس کردم عینه مادرمه

گفتم:

سلام مادر

-سلام پسرم خوبی؟

ممنونم شما خوب هستید؟

-مرسی خوبم (و لبخندش عمیق تر شدو رو به وفا کرد و گفت )پس این تورو اینجوری کرده ؟

خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین

-سرتو بلند کن پسرم وفا حق داره این جوری بهت دل ببازه

بعدش دست منو گرفت و گذاشت تو دستای وفا و رو به امام زاده کردو گفت خدایا به همین امام زاده قسمت میدم این دوتا رو خوشبخت کن

بعدشم پیشونی منو بوسید و بهم گفت

من پسر ندارم اما از این به بعد تو پسرم هستی و تورو به اندازه پسرم دوست دارم

بعدش با خواهش من، اومدن و سوار ماشینم شدن و منم رسوندمشون تا خونشون بعدش رفتم

وقتی رسیدم خونه با مادرم درمیان گذاشتم و قرار شد مادرم با بابام حرف بزنه و برای خاستگاری بریم خونشون

همه چیز خوب بود

دیگه باورم شده بود خدا منو وفا رو قسمت هم کرده

خیلی زود قرار خاستگاری هم گذاشتیم دقیقا یه روز قبل خاستگاری منو وفا کلاس داشتیم ساعت 8 صبح

وقتی رسیدم به دانشگاه دیدم وفا کنار یه زانتیا صفر ایستاده !!!!

اروم رفتم پشتش طوری که متوجه نشه و گفتم:

خانوم شماره بدم ؟

یهو برگشت که منو بزنه و دستشم تا جلو صورتم اومد که دید منم

یه اخم کردو یه لبخند زدم

که اخمشو باز کرد ( پسرای بی جنبه اینو نخونن)یه بوس اوچولو منو کرد و گفت شمارتونو داریم اقاهه

-اقاهه ماشینم خوشگله

ماشینت؟بیا کنار از جلو ماشین مردم دختر

-ماشین مردم ؟

یهو سوییچ رو دراورد و در ماشین رو باز کرد و گفت بیا تو ماشین مردم بشین

وای وفا خردیدی !!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-نه بابام برام دزدیه

جدا بابات واست خریده

-اره خوب مگه من چمه نمی تونم ماشین سوار شم

نه دختر، پس مبارکه دیگه مارو تحویل نمیگیری اره

-بی ادب تو دنیای منی اینا همه فدای یه تار موت میخوام دنیا نباشه ولی فقط تو باهام باشی

فدات بشم عشق من خیلی خوشحال شدم دیدم ماشین خریدی خدا کنه یه عمر واست بمونه

-مهم نیست این چقدر بمونه مهم اینه که تو همیشه برام بمونی

مطمئن باش من همیشه باهاتم

-وای رضا کلاس دیر شدا بیا بریم سرکلاس

توی کلاس کنار هم نشستیم و سر کلاس از فردا شب و خاستگاری حرف میزدیم.

بعد از کلاس از هم خداحافظی کردیم و وفا سوار ماشینش شدو رفت سمت خونشون

منم اومدم سمت خونه

وفا ساعت 3 بعد از ظهر یه کلاس دیگه هم داشت

ساعت زود میگذشت تا اینکه ساعت 8 شب گوشیم زنگ خورد

الو بفرمایید

سلام رضا جان خوبی پسرم

ممنون خوبی مادرجان (مادر وفا)

-رضا جان وفا رو ندیدی دیر کرده ؟

وفا؟ساعت 3تا 4ونیم کلاس داشت بهش زنگ زدید ؟

-اره ولی جواب نمیده برا همین زنگ زدم به تو

به دوستاش چی ؟

-نمیدونم هر چند تایی که میدونستم رو زنگ زدم رضا جان نگرانشم .

صبر کن مادر جان من میرم دنبالش خونه دوستاش پیداش میکنم

-رضا جان پسر بیا خونه ما با هم بریم

چشم

ماشین رو روشن کردم و در همین هنگام همش به گوشی وفا زنگ میزدم اما هیچ کس جواب نمیداد خیلی نگران شدم نمیدونم چه جوری رسیدم به خونشون رو صورت مامانش رنگ نموده بود خیلی نگران بود.داشتم دیونه میشدم ،خونه تک تک دوستاش رفتیم اما همه ازش بیخبر بودن ساعت 10 شب شد مامان وفا گریه میکرد منم با بغض بهش گفتم بچه که نیست ،اخه چرا گوشیشو جواب نمیده

مادر وفا گفت بیمارستان

رفتیم چند تا بیمارستان ولی خبری نشد به کلانتری هم خبر دادیم شمار ماشینشو اعلام کردیم تا اینکه ساعت 4 صبح ماشین پیدا شد که 4 نفر سرنشین داشت هر چهار نفر رو دستبند زده اوردن کلانتری

مادر وفا از حال رفت از چهار نفر بازجویی کردن و رییس کلانتری ساعت 6 صبح ازم خواست برم تو اتاقش

با بغض وارد اتاق شدم وای خدا صورت رییس کلانتری هم خیس بود.

بهم گفت :

چه نسبتی با خانوم وفا مریمی داری؟

گفتم امشب قراره بریم خاستگاریش جناب چی شده وفا کجاست ؟

- اون خانومی که بیرونه مادرشه؟

بله جناب بگید تورو خدا بگید جونه بچه هاتون.

- گفت این چهار نفر امروز ساعت 5 تو یکی از خیابون های خلوت با ماشینشون میزنن به ماشین وفا ،وفا هم از ماشین پایین میشه که این 4 نفر اونو میگیرن و به داخل ماشین خودشون میندازن و ماشین وفا رو به سرقت می برن

و وفا رو تو مخفیگاهشون میبندن

یعنی وفا الان اونجاست (رییس کلانتری پشتش به طرفم بود)جناب چرا دستور نمیدید وفا رو بیارن ؟

وقتی برگشت صورتش خیس بود گفت

-وفا رو کشتن و الان جنازش تو سردخونست و تو باید برای تشخیص هویت با ما بیای

مات و مبهوت موندم وافتادم رو زمین انگار نفسم بالا نمی اومد

-پسر بلند شو

و بعد دستمو گرفت و بلندم کرد و طوری که مادر وفا منو نبینه منو سوار ماشین کردن و بردن به سرد خونه

تو سرد خونه منو بردن کنار یه برانکارد رییس کلانتری گریه کنان بهم گفت ببین خودشه

و یکی اروم روی جنازه رو رد کرد داد زدم

وفای منه ،وفا جان کی باهات این کارو کرده، فدات بشم چرا صورت زخمیه

الهی قربونه چشات برم کی با مشت زده بشون، وفا جان وفا دورت بگردم چرا این جوری شدی

وفا منم رضا بلند شو ، تورو خدابلند شو وفا، وفا امشب میخوام بیام خاستگاریتا وفا یادته

وفا بلند شو تو خیلی کارا داری که انجام ندادیا

وفا ،خانومی، خانوم گل کی تورو پر پر کرده وفا چی شده چرا حرف نمیزنی تورو خدا اون چشای نازتو باز کن، باشه وفا جواب رضاتو نمیدی اره وفا

وفا این بود رسمش، تنهایی، اره اینه وفا، تنهایی رفتی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۳٠ آبان ۱۳۸٧ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط مانی ص نظرات ()
غم یار و غم یارو غم یار

تو یکی از شبای تا بستون ساعت 12 و نیم گوشیم زنگ خورد و من مثل هرشب با خیال این که رفیقای مزاحمم هستن و تک میزنن به سمت گوشی رفتم تا ببینم کدمشون هستن که یهودیدم یه شماره جدیده

یکم مکث کردم دیدم نه انگاری کاری داره یا شاید اشتباه گرفته .گوشیمو بر داشتم و رفتم تو اتاقم و جواب دادم.

الو بفرمایید:

-(یه صدای زیبای دخترونه گفت)الو سلام اقا رضا؟

بله بفرمایید؟

-خوبید؟

مرسی ببخشید شما؟

-اقا رضا ببخشید مزاحمتون شدم

خواهش میکنم شما؟

-اقا رضا نپرسید کیم فقط گوش بدید .

هوم؟؟

چشم.

-اقا رضا فکر نکنم دختری بیاداین حرفارو بهتون بزنه

خواهش میکنم رو حساب پروریی و بی حیایی من نذارید بزنید به حساب (یکم مکث کرد)به حساب عشقم بهتون

(نذاشت من چیزی بگم و سریع گفت)وقتی می بینمت دلم میلرزه امشب بعد از چند وقت به خودم جرات دادم بهتون زنگ بزنم ،اقا رضا من بهتون علاقه دارم به خدا شب و روزم شدید شما باور کنید حسی که بهتون دارم عشقه،اقا رضا اگه مال من شی دنیا رو به پات میریزم.

بعد از گفتن این حرف تلفن قطع شد و من مات و مبهوت حرفاش مونده بودم. یکم حالم جا اومد و بهش زنگ زدم که دیدم گوشیشو خاموش کرده.اون شب تا صبح نتونستم بخوابم فکرو خیال نمیذاشت بخوابم

از یه طرف میگفتم سر کاریه

از یه طرف میگفتم راسته

نمیدونستم چیکار کنم بد جور مونده بودم

از یه طرف میگفتم یعنی ممکنه کسی باشه تو دنیا که منو بخواد و منو دوسم داشته باشه

تو همین فکرا بودم که صبح شد و منم اون روز کلاس داشتم و کلاسمون هم مثل همیشه مختلط(دخترو پسر با هم ) بود.

اونقدر تو فکر بودم که نفهمیدم کلاس چه جوری گذشت نه از کلاس چیزی فهمیدم نه از یک نگاه

یک نگاهی که تو تموم مدت کلاس روی من بود بهم زل زده بود و منتظر نیم نگاهی از من بود ولی من اونقدر مبهوت حرفای دیشب بودم که هیچیو احساس نکردم. اون روز همون یه کلاس رو داشتم و بعدشم راهی خونه شدم وقتی رسیدم به خونه مستقیم رفتم تو اتاقمو رو تختم دراز کشیدمو تو فکر حرفای دیشب به خواب رفتم وقتی بیدار شدم ساعت 9شب بود خیلی خوابیده بودم اخه شبه گذشته نخوابیده بودم .

ساعت حدود یازده و نیم بود که یه زیر انداز برداشتم و رفتم پشت بوم اخه عادتم بود وقتی اتفاقی برام می افتاد با ماه حرف میزدمو گله و غمم رو به ماه میگفتم .

اون شب نه غم داشتم نه گله فقط انتظار میکشیدم وقتی به ماه نگاه کردم دیدم از هرشب پر نور تر شده و انگار بهم میگه رضا امشب شبه عشق بازیه

بهش گفتم تا امشب از غم برات می گفتمو گله میکردم اما امشب یه جوریم منتظره یه صدام

از صبح تا اون ساعت هرچی شماره رو میگرفتم خاموش بود تا اینکه ساعت 12 زنگ خورد

گوشیشو جواب داد:

سلام اقا رضا

-سلام خوبید

مرسی شما چطورید؟

-نمیدونم خوبم یا نه چرا گوشیتون رو خاموش کردید ؟

نمیدونم خجالت میکشیدم روشن کنم اما به خودم گفتم که اگه شما خواسته باشید منو حتما تماس میگیرد

-خوب نمیخواید بگید کی هستید ؟

امروز تو کلاس بهت زل زده بودم اما تو نگاهم نکردی چرا؟

-واقعا ؟باور کنید از دیشب تا الان من نه چیزی دیدم ونه شنیدم همش به حرفای دیشبتون فکر میکردم.خواهش میکنم خودتو معرفی کن

باشه قبلش بهم قول بده اگه منو نخواستی و یا از قیافم بدت میاد بهم بگی اخه نمیخوام بعد از یه مدت بینمون بهم بخوره . میدونی رضا میخوام اگه حتی تو ازم متنفر هم هستی بگی اخه اینجوری همین عشق یه طرفم رو بهت نگه میدارم و با همین عشق یه طرفه زندگی میکنم.قول بده؟

-قول میدم.

من وفام ،وفا مریمی .شناختی؟

-(داشتم از تعجب شاخ درمیوردم)خانوم مریمی شما اخه چه جوری با اون همه پسری که(حرفمو قطع کردو گفت)

قلب من فقط جای یه نفره و اون تو هستی.

(وفا یه دختر با چشای ابی قد بلند و محشر که همه پسرای کلاس سعی میکردن توجهشو به خودشون جلب کنن اما اون به هیچ کس اهمیت نمیداد)

-وفا خانوم من نمیتونم بفهمم ،اخه شما ،راستش مطمئن هستی به من علاقه دارید ؟

اقا رضا تا امشب اینقدر اطمینان نداشتم من به انتخابم ایمان دارم .شما از من خوشتون میاد؟

-راستش منم بهتون علاقه داشتم ولی از ابرازش می ترسیدم

به نظرت من دختر پر رویی هستم اره؟

-نه اصلا به نظر من جرات بود عشق بود و شهامت نه پرورویی ،همون چیزی بود که من نداشتم و تو داشتی و ابرازش کردی.

خوشحالم رضا خیلی زیاد راستی فردا باهم تو یه کلاسیم .!!!

-نمیدونم چه رفتاری کنم تا بقیه نفهمن .

مهم نیست بذار همه بدونم ما با هم هستیم .

-یعنی واسه تو مهم نیست ؟

واسه من تو مهمی این که تو بخوای مهم نیست بقیه چی میگن و چی فکر میکنن.

-وفا

جانم عزیزه دلم

-به خدا قسم دوستت دارم

هر چی حرف میزدیدم حرفامون تموم نمیشد.بعد از اینکه تلفنو قطع کردم به اسمون نگاه کردم تا به ماه بگم عاشق شدم که دیدم ماه تو اسمون نیست و خورشید می خواد طلوع کنه. تعجب کردم یعنی اینقدر زمان زود گذشت .

صبح موقعه رفتن به دانشگاه که شد بهترین تیپ رو زدم وقتی وارد دانشگاه شدم یه نفس عمیق کشیدم سر کلاس که رسیدم دیدم کلاس خیلی شلوغه و فقط دو تا صندلی ته کلاس خالی هستش فکر میکردم وفا اومدهجلو در کلاس یهو یه گرمای نفسیو پشتم حس کردم برگشتم دیدم وفا پشتمه وقتی منو دید رنگش عوض شدرو پیشونیش یه نمی از عرق نشست و سرش بلند کرد که بهش گفتم سلام

گفت :سلام

یهوصدایی از توی کلاس گفت لطفا بیاید داخل جلو در نایستید(صدای استادمون بود)رفتیم و رواون دو تا صندلی ته کلاس نشستیم کنار هم وای خدا چقدر لذت بخش بود کنار عشقت کنار کسی که واقعا داشتنش ارزوی همه بوده بشینی و اونم فقط تورو بخواد تو کل مدت کلاس منو وفا دست همو گرفته بودیم و من با انگشتاش بازی میکردم و رو جزوم نوشتم :

تا زنده ام عاشقتم

زیره جزوم نوشت :

"عاشقتم بدون تا" اینجوری اگه بمیرمم بازم عاشقتم

وقتی کلاس تموم شد همه فهمیده بودن که منو وفا عاشق هم شدیم و باهم رفیق شدیم.

تا اینکه بعد از چندماه .......

ادامش رو تو قسمت بعد خواهید خوند

خیلیا تون الان فهشم میدید خیلیاتونم بدتر

بماند

دوستای گلم سه تا داستان اماده دارم که به ترتیب می نویسم امیدوارم خوشتون بیاد قسمت بعد این داستان از نظر من خیلی ولش کن نمیگم مزش میره

شاد باشید اگه دلتون جایی گیره بگید به طرفتون به خدا این احساسات دو طرفست اگه از یکی خوشتون بیاد اونم از شما خوشش میاد و برعکس

بازم میگن من همتون رو دوست دارم .

منو ببخشید اگه داستان هامو قسمت بندی می کنم.

در پناه همون خدایی باشید که منو به حال خودم گذاشت چون من جای اون یکی دیگه رو می پرستیدم

خدا جون حرف اخرم با توه

هرجا هست کمکش کن خدایا کاری کن رو لباش خنده باشه، تو خدایا شادی منو ازم گرفتی حداقل این شادی رو به اون بده .

+ نوشته شده در شنبه ٤ آبان ۱۳۸٧ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط مانی ص نظرات ()
خدایا به فریادم برس

خواهش میکنم تا آخرش بخون

سلام به تمام دوستام

امیدوارم حالتون خوب باشه

بی مقدمه میرم تا بازم مثل قبل، علت تاخیرم رو بگم

اولش معذرت میخوام بابت این تاخیر

اینبار نه کامپیوترم خواب بود نه امتحان داشتم

این بار عاشق شده بودم و با معشوقم بودم اره بالاخره دوست واسه خودم پیدا کردم و عاشقش شدم با تمام وجود و همیشه هستم ولی به علت یه مساله ای که نمیتونم بگم تنهام گذاشت حالا دیگه واقعا شدم یه عاشق تنها با یه دنیا غم

با غمم ازدواج کردم تا ابد کنار این غمم میمونم ،دیگه عاشق نمیشم

امیدوارم اون دختر هیچ وقت نیاد به وبم چون میترسم از غصه من دق کنه از این به بعد وب مانی پر از غم میشه غمگین تر از قبل

میخواستم نیام اما نتونستم گفتم بیام خبر ازدواجمو بدم با غم

منو غم ازدواج کردیم

 دوستای گلم یه جایی خونده بودم ((خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن))

من از خدا میخوام هیچ کسو با غم عشق آشنا نکنه

خیلی دلم پره خیلی

گریه هم ارومم نکرد""""""""""""""""""

شعر اولیمو برای اون دختری که بهش دل دادمو دلمو شکست مینویسم

تو اون تماس اخری

گفتی بهم بذار برو

گفتم چرا؟!!!

گفتی برو

گفتم بهت که از خودت، بهم یه یادگار بده

تا که به یاد تو باشم ،تو این روزای بی کسیم

گفتی برو خودش میاد

یه یادگاری قشنگ

اره الان تو قلبمه ،اون یادگاری قشنگ

همش به یادم میاره تموم خاطراتتو

اون یادگاری قشنگ،غمه بی تو بودنه

غمه تنهایی و عشق،غمه بی نهایته

این غمه یاره منه

تا ابد تا روز مرگ

ببین اینو یه" تا "داره

یعنی یه روز تموم میشه

روزی که مرگم برسه

دعا ،دعا کن برسه

روز فنایی منم

چون که بعدش زنده میشه

عشق تو ،توی خاطرم

اخه اگه یادت باشه

عشقم به تو "تا" هم نداشت

یادت باشه عاشقتم بدونه "تا"

همش میگم حتی زمان مردنم

عاشقتم بدونه" تا"

وقتی که روحم میپره تو اسمون

بازم میگم عاشقتم بدونه "تا"

وقتی توراه دوزخم

وقتی توی اون آتیشام

بازم میگم عاشقتم بدونه "تا"

حتی اگه خدا بگه

اینو نگی میری بهشت

بازم میگم عاشقتم بدونه "تا"

شعر دومم رو واسه دلم گفتم:

دله من غصه نخور، خدا بزرگه دله من

دله من گریه نکن ،خدا رحیمه دلمه من

دله من زجه نزن ،ناله نکن، صدات میگیره دله من

دله من بدجور شکستی، دله من

دله من نازک بودی ،دیدی شکستی دله من

دله من گریه نکن، فدات بشم ،دنیا دوروزه دله من

دله من اشکاتو پاک کن، دله من

دله من خدا بزرگه ،دله من

دله من نگو خدارحمت کجاست

دله من شکوه نکن از این خدا ،که بی گناست

دله من شکستنت از رو هوس

خدا نشکنه دلش رو  به هوس

خدا جون سپردم این دلو بهت

آخه من می خوام بیام دیگه پیشت

بیامو دنیا رو بسپرم به اون

تو خودت مراقبش باش خدا جون

خدایا مرگم را برسان

 

 

+ نوشته شده در سه‌شنبه ٢ مهر ۱۳۸٧ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط مانی ص نظرات ()
دل من

امشب دل من پراز غمه

تو آسمونش،پرنده های ماتمه

دل یاره من امشب به کجاست؟

هرجا باشه به این دل نا آشناست

گویی دلش از یادم به فناست

هرچند که گوید:هنوزم به بناست

این بنای عشقمون بود که اینجوری شده

سقف و دیوارش همه پوشالی شده

این فضا،فضای شعر گفتنه ماست

دله خستم همیشه تو خاطر این آدمکاست

دله نفرین شده من به فناست

هرچند که گویند:نفرینش به جفاست

تپش قلب من از بهره چه بود؟

نه اینکه به حاطر عشق تو بود؟

حال رفتی زمنو عشقت شده حبس دلم

باز میزنی خنجر براین قفل دلم

خنجرت از زهرو کین می شکافت قفل دلم

اینک عشقت پرید از این دلم

دله من حالش خوشه اصلا بلد نیست بگیره

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٧ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ توسط مانی ص نظرات ()
بی نیازم

غریبه راهم و،جاده درازه

زغربت این وجودم،بی نیازه

دلم بازم شکسته،مثل هربار

ولی جاده بر این دل،چاره سازه

زیارو غربت و رب،هرسه فریاد

که این دل بر همه چیز،بی نیازه

در این دل،غم زند هی  دادو فریاد

که ای شادی برو،دل غم نوازه

دلم خون است و اشک شد این چشانم

دلم از خون و اشک هم ،بی نیازه

چو فریاد میزنم براین زمانه

خدا گوید زتو ،دنیا بی نیازه

مرا خاکم کنید از یاد یارم

که یارم زمن،اکنون بی نیازه

خدایا مرا یاری نکردی

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط مانی ص نظرات ()
جنون عشق تا اخرش

اتوبوس حرکت کرد و دلم جا موند پیش نگین.می خواستم داد بزنم راننده نگه دار دلم جا مونده ولی حیف

تو دوران آموزشی که سخترین دوره خدمته خیلی عذاب کشیدم .رنج و عذاب من برای دوری بود نه چیزه دیگه

از اون دوران فقط شباشو خوب یادم مونده که توی پادگان با یه قلم  شروع به نوشتن می کردم برای دلم می نوشتم ،از نگین،خودم و شعرهایی که برای دوریمون نوشته بودم .تو این دوران خیلی نامه نگاری کردیم نگین از فضای دانشگاه می نوشت من از دلم .

تمام مدت خدمت فکر می کردم یکی همیشه منتظرمه ،فکر می کردم نگین منتظر من می مونه تا اینکه بعداز یه ماه مرخصی گرفتم و راهی تهران شدم تو راه چشم رو هم نذاشتم همش به نگین فکرمیکردم و این که بعد از یه ماه دوری میام و میینمش .

خلاصه رسیدم به تهران ، پدرم رو ازاومدنم مطلع کرده بودم به همین دلیل جلوی استگاه کنار ماشینش ایستاده بود و منتظر بود پسرشو ببینه حس می کردم چه ذوقی داره و با چه اشتیاقی اومده  ولی من فقط تموم ذوق و اشتیاقم برا دیدن نگین بود نه کسه دیگه ، فکر میکردم دنیا با نگینه ،با خودم می گفتم بیچاره چه زجری کشیده حتما خوشحال میشه بفهمه من اومدم .

خلاصه پدرم منو دید و با اشتیاق به سمتم اومد و منو بغل کردو بوسید. منم وانمود کردم دلم براشون تنگ شده و بعدشم منو برد خونه ،خونه هم استقبال گرمی ازم شد ولی من فقط می خواستم پیش نگین برم به همین دلیل بعد از یه ساعت نشستن تو خونه و تموم شدن احوال پرسیا به مادرم گفتم :

من میرم بیرون چند تا از دوستامو ببینم اخه تا پس فردا بیشتر مرخصی ندارم.

-پسرم یکم استراحت کن خستگیت در آد بعد برو راستی چرا اینقدر کمه مرخصیت

نه خسته نیستم تو ماشین خوابیده بودم  تازه همین مرخصیم به زور دادن

-باشه برو ولی مراقب خودت باش

باشه

از خونه زدم بیرون و به اولین تلفن همگانی که رسیدم شماره نگینو گرفتم :

-در حال حاضر مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد .........

یکم صبر کردم

دوباره تماس گرفتم

-الو بفرمایید

الو سلام

-سلام

خوبی؟

-شما؟

یعنی به این زودی صدامو یادت رفته؟

-ببخشید نشناختم میشه خودتونو معرفی کنید؟

ای خدا یه ماه نبودما ببین یادش نیست من کیم

-پیمان تویی

اره عزیزم

-وای چقدر صدات عوض شده چطوری خوبی کجایی از پادگان زنگ میزنی ؟

مرسی خوبم تو فکر می کنی از کجا زنگ میزنم؟

-نکنه تهرانی ؟

چرا نکنه خوب تهرانم دیگه

-جدی می گی خیلی خوشحالم کردی پس اومدی اره

نه پس هنوز تو راهم ؟نگین دلم برات یه ذره شده می خوام ببینمت همین امروز اومدم فقط به عشقه تو بیا سر قرار همیشگی باشه؟

-الان بیام ؟اخه  دانشگاهم نمی تونم باشه برا فردا ساعت ١٠صبح. اخه تا من بیام از دانشگاه شب میشه باشه؟

خوب من میام دانشگاهتون چه عیبی داره این بار محل قرارمون رو عوض میکنیم خوب؟

-نه پیمان، باشه واسه فردا اخه دانشگاه نمیشه اینجا گیر میدن

خوب بیرون دانشگاه چی؟

-پیمان تا قبل خدمتت اینقدر گیر نبودیا چرا گیر میدی می گم فردا خودم میام دیگه

باشه مهم نیست ولی بدون این به قول تو گیر دادن ،اسمش دلتنگیه اخه خیلی وقته ندیدمت حالا که تو میگی فردا باشه

-اهان حالا شدی پسر خوب ببین من باید برم کاری نداری

کلاست شروع شده باشه برو خدانگه دار مراقب خودت باش

-اره کلاسم شروع شده خدا حافظ

تلفن رو قطع کرد  شاید خوب نبود این انتظارو داشته باشم ولی گوشیو تو دستم نگه داشتم اخه یادش رفته بود بهم بگه دوستت دارم اخه همیشه بعد از گفتنه جمله مراقب خودت باش اون می گفت دوستت دارم .با خودم گفتم شاید عجله باعث شده اینو نگه و گوشیو گذاشتم و تو پیاده رو قدم میزدم و به حرفامون فکر میکردم اخرشم به این نتیجه رسیدم که باید به اون حق بدمو اون درست می گه دانشگاه یه محله فرهنگیه حق با نگینه .

تو همین فکرا بودم که وقتی سرمو بلند کردم دیدم تو پارک همیشگی هستم با خودم گفتم برم سر نیمکت همیشگی ولی وقتی نزدیک شدم دیدم یه پسره خوشگل و خوشتیپ نشسته و یه شاخه گل دستشه لبخندی زدمو یاده لحظه اولی که تو پارک نشسته بودم منتظر نگین افتادم یه لحظه رفتم به اون دوران  و خودمو جای پسره دیدم و به ورودی پارک خیره شدم یه دختر اومد چقدر از دور شبیه به نگین بود دقیقا عینه لحظه اول خودم بود اما وقتی دقت کردم دیدم اون دختره که از دور داره میاد خوده نگینه یهو تموم تنم سرد شد انگار یخ کرده بودم رو بدنم یه عرق سردی نشست فقط با چشمام نگینو دنبال کردم که دیدم اومد و با پسره دست دادو نشست رو نیمکت وگل رو ازش گرفت .خشکم زده بودباور کردنی نبود انگار خواب میدیدم .

اخه نگین ،این پسره ، خدایا تو کمک کن خدایا اینا خوابه مگه نه

به سمت نیمکت رفتم پسره بهم یه نگاه کردو به نگین گفت این کیه به این سمت میاد خیلی بد نگاه می کنه وقتی نگین سرشو برگردوند و منو دید که با چشمایی خیس بهش نگاه میکردم جا خورد نمی دونم چی شد که یهو زانوهام شکست و رو زمین نشستم و حس کردم قلبم سنگین میزنه و به نگین گفتم دلت اومد با من این کارو کنی؟ نتونستم منتظر جوابش بمونم اخه انگار دیگه قلبم نمیزد و اروم چشامو بسته شد و روی چمن پارک افتادم ولی بعد از چند لحظه کوتاه دوباره چشام باز شدولی اینبار بالای سره یه پسره ایستاده بودم خوب نگاه کردم دیدم اون پسره خودمم ،باورم نمیشد یعنی مردم؟ وقتی به نگین نگاه کردم دیدم فقط تو صورت جسدم نگاه می کنه پسری که کنارش بود اومد سمتم به نگین گفت بدنش سرده سرشو گذاشت رو قلبم ولی نمیزد داد زد مرده نگین از روی نیمکت پایین اومد و با چشاش بهم خیره شد با حالت عجیبی نگاهم میکرد شاید باورش نمیشد مردم .

سلام

امیدوارم خوب باشید

اینو می دونم با خوندن این داستان که شاید تو دلای خوشگلتون غم نشسته باشه

نمی دونم چی بگم بگم معذرت می خوام بگم لذت ببرید بگم شاد باشید واقعا هیچی نمی تونم بگم

فقط اومد یه توضیح بدم در مورد نبودنم  دوستان گلم من تو این مدت درگیر امتحاناتم بودم و امروز اخریشو دادم  دیگه اگه خدا بخواد هستم .منو ببخشید به هموتون سر میزنم و بی نهایت ممنون از اینکه تو این مدت منو تنها نذاشتید.

+ نوشته شده در جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ توسط مانی ص نظرات ()
جنون عشق نیمه کار هست بقیشو می نویسم به شرطی که اینو بخونید

سه سال پیش بود که توی پیاده رو از کنارم گذشت. وای خدای من چه چشمایی داشت خیلی ناز و محشر بودن یه پسره چهار شونه قد بلند و خوش تیپ بهم نگاه کرد ته دلم قند اب شد منم بهش نگاه کردم ولی بی تفاوت و خیلی سرد از کنار هم گذشتیم چند روز گذشت ومنم پاک از یاد برده بودم اون روزو تا اینکه دوباره دیدمش این بار یه لبخند بهم زد یکم خجالت کشیدم تو چشاش نگاه کنم سرم انداختم پایین و ازش دور شدم ولی حس کردم صدای قدم هاش از پشت سرم میاد برگشتم عقبو نگاه کردم که مریم بهم گفت دیونه بد جور می خوادتا عاشق شده ببینش وقتی نگاهش کردم با چشماش بهم اشاره کرد یه دقیقه بایستم من سرعتم کم کردمو  کنار یه مغازه ایستادم بهم رسید و کنار ایستاد و بهم گفت :
-سلام خوبید؟
سلام
-همین؛ مرسی منم خوبم ممنون از لطفتون.

خواهش میکنم.

-ببخشید مزاحمتون شدم راستش دفعه قبلی که دیدمتون خیلی به نظرم دوست داشتنی اومدید می خواستم اگه موافق باشید باهام دوست بشیم

جونم ؟چه جوری؟

-خوب من شمارمو بهتون بدم بهم زنگ میزنید ؟

اومممممممممممممممممممممممم نه

-چرا خوب پسر به این خوبی چرا؟

حالا دیگه اصرار می کنی بده ولی قولی بهت نمیدم.

-همین که افتخار دادیدو این لطفو در حقم کردید ممنونم .

شمارشو تو یه برگه برام نوشت و بهم داد و گفت:اسمم پیمان

۱۹ سالمه میشه اسمتون رو بدونم

خواهش می کنم اسم منم نگین ۱۸ سالمه

گذشت خیلی زود تر از اونی که فکرشو کنید گذشت

من بهش زنگ زدمو باهاش صحبت کردم صداش پشت تلفن خیلی ناز بود

خودشم خیلی ماه بود وقتی به دوستام نشونش می دادم همشون حسرت می خوردن

بهم می گفتن از سرمم زیاده

یه روز توی  پارک فدک قرار گذاشتیم همو ببینیم خیلی برام هیجان اور بود خیلی دلم می خواست

دستشو بگیرم .

توی پارک رفتمو دیدم رو نیمکت نشسته و منتظرمه وقتی منو دید بلند شدو ایستاد دستش یه دسته گل بود من با دیدن دسته گل خجالت کشیدم اخه من دست خالی رفته بودم ازش دسته گلو گرفتمو تشکر کردم گل های رز سرخ مثل اتیش سرخ بودن.

بهش گفتم پیمان

-جونم

تو تا حالا با کسی بودی منظورم دختره .

-(بازم جمله تکراری پسرا و بعضی دخترا) بهم شک داری من که بهت گفته بودم تو اولین عشقمی.

خوب می دونی اخه طرز برخوردت مثله پسرایی هست که چند تا دوست دختر دارن

-مطمئن باش من تا اخرش با تو هستم

پیمان می دونی چیه

-چیه

خیلی دوستت دارم

سرمو گرفت تو بغلشو بهم گفت منم دوستت دارم بهش نگاه کردمو (اینجاشو برو بچ سپاهی و بسیجی نخونن) لبو گذاشتم رو لباش بار اولم بود از یکی داشتم اینجوری بوسه می گرفتم وای چقدر محشر بود دوست داشتنو فکر می کنم تو دمو باز دم بهم انتقال دادیم .

پیمان بهم گفت :نگین به اندازه تموم دنیا دوستت دارم باور کن اگه تو بخوای برات جون می دم

خلاصه یه ساعتی اینجوری گذشت و لحظه تلخ خدا حافظی رسید تو چشاش خیره شدم بهم گفت هیچی نگو فقط بزار تو چشای هم نگاه کنیم واقعا لذت بردم حلقه ای از مروارید تو چشامون جمع شد با یه پلک به زمن افتاد ناخدا گاه چشمای پیمان به طرف قطره اشکم رفت که روی نیمکت پارک افتاده بود با انگشتش لمسش کرد و انگشتشو جلو لباش بردو بوسید و بهم گفت هیچ وقت نزار این قطره ها بریزه چون ارزش این قطره ها به اندازه ارزش عرش خداست و جز خدا هیچ کس لیاقت این قطره هارو نداره.

خلاصه یه سالی گذشتو ما ارتباطمون با هم عمیق تر شد تا اینکه من دانشگاه قبول شدم و پیمان راهی خدمت سربازی شد تلخ ترین لحظه عمرم بود پیمان من با اون موهای نازش باید میرفت خدمت و موهای نازشو از ته میزد وای خدا  کامل می تونستم درکش کنم چه حسی داره دوباره با هم قرار گذاشتیم  وقتی رفتم سر قرار دیدم پیمان نیست یکم دیر کرد ولی اومد و بهم گفت نگین بیا بریم

کجا؟

-بیا تو راه برات توضیح می دم.

باشه

سوار ماشینش شدم و بهش گفتم کجا می خوای بری گفت سلمونی تو هم بیا می خوام موهامو از ته بزنم تو بیا بهش گفتم چرا من

گفت اخه با بودن تو کمتر به اینده فکر می کنم و می خوام تا وقتی نرفتم همش پیش تو باشم تا این چند وقتی که نمی بینمت تلافیش در بیاد بوسش کردمو بهش گفتم

عزیزه دلم غصه نخور تموم میشه من برات نامه می فرستم نمیزارم غصه بخوری

بهم گفت تو هم باید  بهم قول بدی درستو خوب بخونی و بهترین دانشجو دانشگاه بشی

گفتم هرچی تو بگی عزیزم

با اون لباش یه لبخند بهم زدو رسیدیم به سلمونی وای خدا دلم به حالش خیلی می سوخت بعدش اون اقای ارایشگر پیشبندو براش بستو بهش گفت مرتبش کنم من با بغض گفتم نه اقا از ته بزن پیمان بهم گفت چرا تو بغض می کنی

گفتم اخه حیف اون موهاست ارایش گر هم از ته موهای عشقه منو زد و تار موهایی که من حاضر نبودم یه دونشو با دنیا عوض کنم رو روی زمین انداخت.

دیگه سرتونو دردنیارم

خواننده عزیز حالا داستان از زبان پیمان روایت میشه:

خلاصه زمان زود گذشتو لحظه رفتن من به خدمت فرارسید

از پنجره اتوبوس از دور نگین رو دیدم که برای بدرقه من اومده بود ولی  خودشو نشون نداد به پدر و مادرم . مادرم گریه میکرد برای من .بابام می گفت پسرم رفتی نامه بنویس که کجا میافتی و من خیره بودم به نگین که دستشو جلو لبای خوشگلش گرفته بود تا لرزششو من نبینم و مدام با اون یکی دستش اشکشو پاک می کرد اشک تو چشمام حلقه زده بود دلم می خواست از پنجره بپرم پایین و بیام بغلش کنم وبهش بگم گریه نکن میرم و میام من طاقت اشکاتو ندارم ولی حیف

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط مانی ص نظرات ()
گله

اول سلام دوباره اومدم شاید برای همیشه شاید برا مدتی
در ضمن به هیچ کس هم نمیگم اپ کردم چون هنوز تکلیفم معلوم نیست پس یه وقتی ازم ناراحت نشیدا............
این بار برعکس دفعات قبل اومدم یه گله کنم یه چیزی تو مایه های نثر براتون بنویسم که حرفای دلمه این روزا دلم خیلی گرفته خیلی سعی مبکنم خودمو شاد نشون بدم ولی باور کنید تو قلبم غصه فراوون شده چشام شبا خیلی خیس میشه

  دلم هوای شونه هاتو کرده همون شونه های گرمت همون شونه هایی که وقتی سرمو میزارم روش و از ته دل گریه میکنم اروم میشم حالا خیلی وقته این شونه هارو ندارم رفتی بی دلیل بی بهونه فقط رفتی و تنهام گذاشتی چرا ؟
همیشه وقتی به کسی نیاز پیدا می کنی ترکت میکنه
همیشه وقتی منتظر ش میمونی دیر میاد
همیشه وقتی خیلی دلت ببارش پر میزنه با سردی جوابتو میده
همیشه تو دلت حسرت شنیدن دوستت دارم می مونه
همیشه صدای قدماش  تپش قلبته
همیشه معنای نگاهش برات زندگیه
همیشه لبخندش برات خوشبختیه
همیشه دلگرمی به بودنشه
حالا چی حالا که رفته چی
خواستم بهت بگم رسمش نبود با ما بد تا کردی
منی که عاشقت بودم همش به فکره تو بودم
منی دیونه وار به عشقت اواز می خونم
منی که دل به تو دادم
زدی شکستی دلمو
رد کردی اون نگاهمو
عیب نداره  خدایی هم وجود داره
برو با هرکی عشقته

 ولی ببین عاشقته

 همون که میگی عشقته
بدون که عاشقت منم تنها منم که می مونم
وقتی چشات تنها میشه کیه تو چشمات میشینه
ولی دلت ناز ک میشه کیه دلت رو می بره

حال حرفی از زبان مانی برای شما خواننده عزیز
نمیدونم چی شد چرا امشب اپ کردم نمیدونم اصلا چی شد اینارو گفتم گرچه به خودم هیچ ربطی نداشت سعی کردم با این شعر با یکی از دوستای گلم هم دردی کنم
دوستان مهربون بدونید داداشه کوچولوتون ههمتونو دوست داره به خدا تو این مدت که از شما دور بودم خیلی دلم میگرفت دستو دلم به شعر نوشتم نمیرفت باید ببخشید اگه اپ این بارم خوب  نشده اخه بدون امادگی از قبل یهویی اومدمو زدم ارسال مطلب جدیدو خیلی تصادفی براتون اینارو نوشتم امیدوارم حداقل کمی براون رضایت بخش باشه

+ نوشته شده در دوشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط مانی ص نظرات ()
شاید اخرین متن
سلام
به همه به همه اونایی که تا امروز با مانی بودن
همتونو دوست دارم همتون عینه خواهرا و برادرام بودید
مانی و ببخشید که اینقدر بهتون بی معرفتی کرده
حلالش کنید
روم نشد بیام تک تک ازتون معذرت بخوام برا همین اینو اینجا نوشتم و از هموتون از همینجا معذرت خواهی میکنم
مانی حلال کنید
و ببخشیدیش اگه نتونست بیاد و بهتون سر بزنه
مانی ازدواج نکرده و هنوزم همون تنهای تنها مونده
شاید اینجوری بگم بهتر باشه
تنهای قسمت منه
پس از خدا می خوام تنها بمونم
دوستای گلم اونایی که منو خیلی دوست دارنو اینو رو حساب پرورییم نمیزارن شمارمو بهشون میدم یعنی اینجا مینویسم چون شاید دیگه نتونم بیام
البته اومدن میام ولی تا اخر تابستون هیچ قولی نمیدم
اخه به بی کامپیوتر شدم
۰۹۳۶۷۷۳۵۰۶۴
با همه بدی هام دوستتون دارم
از همتون ممنون که باهام بودید
اگه تا تابستون این وبلاگو نبستن من میام با یه عالمه داستان های خوشگل
منو فراموش نکنید
سال خوبی داشته باشیدو در کنار هم خوش باشید
به خودم قول دادم امسال همتونو دعاکنم
و مطمئن باشید این کارو می کنم
راستی اینو یادم رفت بگم داداشای گلم مانی پسر بود نه دختر
مانی =ینام=یک نیاز است مرا
این نیاز نیاز دوستی بود
ولی دیگه با وجود این همه محبت شما دوست نمیخوام
میخوام تنها باشم
اگر بهم زنگ زدید خوشحالم میکنید اگر هم نزدید اشکالی نداره
من همتونو دوست دارم
به خدا قسم خیلی دلم براتون تنگ میشه
ولی جدایی سرنوشته و جدا شدن پایان باهم بودن
ولی جدا شدن من از شما برا من پایان نیست چون همتون برای مانی خواهر و برادر بودید و همتونو از ته دلم دوست داشتم و دارم
قلم مانی به عشقه شما مینوشت و هنوزم مینویسه
اگر بد نوشتم اگه تلخ نوشتم اگه ناراضی بودید از مانی به بزرگواری خودتون ببخشیدش
عاشق خدا باشید نه خلق خدا
اینو من نمیگم اونایی که دلشون بزرگه میگن مثل شما مثل خیلی از ادمای خوب
ولی مانی دلش جای خدا نبوده براهمینه که تنهاست
برام دعا کنید تا توی سال جدید یکم با خدا شم یکم عاقل شم
واینو ازتون میخوام
بازم منو ببخشید
خدا نگه دارتون شاید برا همیشه شاید تا اخر تابستون
+ نوشته شده در دوشنبه ٢٧ اسفند ۱۳۸٦ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ توسط مانی ص نظرات ()

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب پرشین بلاگ